
قفس زنگ زده بلبل ، در وسط بازار قدیمی و خلوت شهر ، توجه مردم همیشه عجول را به خود جلب می کرد ؛ هر روز صبح موقع طلوع ، از آن بخش از سقف بازار که چندی پیش فرو ریخته بود ؛ نور و گرمای خود را روی میله های قفس بلبل می انداخت و پرنده ، هر بامداد ، برای خورشیذ چه آوازها که نمیخواند .او از این موضوع که هر روز دقایقی نور خورشید را می بیند ؛ بسیار خرسند بود ؛ حتی چند بار پارچه فروش خواسته بود او را آزاد کند ولی بلبل از قفس بیرون نیامده بود ...لابد پرنده ، اینکه هر روز نورخورشید را چند دقیقه ای می بیند ؛ خیلی خوشحال بود .سالیان دراز گذشت و خورشید هر روز ، دقایقی مهمان قفس ...
ادامه مطلب