عشق به میهن ، سال هاست که در بسیاری از ما ، تبدیل به توهمی پوچ و تو خالی شده است . توهمی که ما را کور کرده است تا صدای ناله های فرزندان ایران را نشونیم ؛ ایرانی که در طول سال ها تکه پاره اش کردیم و اکنون نظاره گر بدن خسته و دست و پای شکسته آن هستیم .
این وطن ، همانی که تنها میتوانیم به سه هزار سال پیش آن بنازیم ؛ همانی است که چشم و گوش خود را بستیم تا در دوره شاهان خائن قاجار ، تکه تکه و از هم دریده شدنش را نبینیم .
این عزیز ، همانی است که شرق و غرب ، تا آخرین قطره خون و سرمایه هایش را به سان زالو می مکیدند و در ازای آنچه که برده بودند ؛ بر فقر ما می افزودند .
حال نوبت به ما رسیده است ؛ زمان دردناک آن فرا رسیده تا ما ، فرزندان ناخلف این مادر زجر کشیده ، با نیزه بی توجهی و بی اطلاعی ، به جانش بیفتیم .
بر روی رگ هایش سد حیات بستیم و از خشک شدن ارومیه ، این سرمایه بی نظر لذت بردیم (کلیک) جنگل ها و درختان ، دشت ها و سبزه زار ها ، این جگرگوشه هایش را به نیستی تبدیل کردیم. و با افتخار به جای آن ها ساختمان های سر به فلک کشیده را در جانش فرو کردیم .
نفسش را به شماره انداختیم و او را سرزنش کردیم که چرا آسمانش را دود گرفته یا اینکه چرا گرد و خاک ما را می آزارد ؟
غافل از اینکه هر مادری ، خود را سپر بلای فرزندانش می کند و اگر امروز حال و روز ما اینگونه شده است ؛ باید هیهات بر آورد که چه بر سر این مادر مهربان آورده ایم که یارای حافظت از ما را ندارد ...
آرزوی باران کردیم ؛ اما میهن و طبیعتمان را به گونه ای نابود ساختیم که حتی باران هم ، ثمره ای جز سیلاب فنا برایمان ندارد. آتشی از جهل خود در ایران عزیز به پا کرده ایم و خود در آن می سوزیم. که خود کرده را تدبیر نیست ...
پی نوشت : به توصیه آقاگل ، مستندی که معرفی کرده بودن رو دیدم . بسیار تاثیرگذار و ناراحت کننده بود . پیشنهاد می کنم شما هم ببینید .
برچسب:
نویسنده: باران فلاح