عید یعنی صبح از خواب بلند شوی ؛ ببینی لنگ ظهر است . عید یعنی شوخی های گاه و بیگاه بهار که منتظر می نشیند و هروقت عزمت را جزم می کنی تا بزنی به دل طبیعت ، گریه اش بگیرد و سیلاب راه بیندازد .
عید یعنی جوانه زدن انار در میان ساقه های قد کشیده علف ها و گل ها ؛ عید یعنی صدای زنگوله های گوسفندانی که کنار جاده ایستاده اند و بدجور زل زده اند به شما و هرچه نگاهشان نمی کنید ؛ از رو نمی روند ! انگار ارث بابایشان را خورده اید :)
عید یعنی با خودت بگویی بهاره دیگه ؛ لباس گرم نمیخواد و بعد بهار ، این دختربچه شیطون با فوت های محکم و سردش ؛ دندان هایتان را به لرزه بیندازد و چایی ها را سرد کند و وقتی بازی اش تمام شد ؛ از صدای آواز بلبل ها ، می فهمی نشسته است و به رویمان می خندد !
عید یعنی مورچه هایی که دانه های نارس گندم را یکی یکی جمع می کنند و به لانه می برند . بر خلاف ما که عید را زمان استراحت می دانیم ؛ این روزها ، پرکارترین زمان برای مورچه ها و جک و جونور های دیگر است .
عکس از احمدرضا | برای مشاهده نسخه با کیفیت روی عکس کلیک کنید (300 کیلوبایت)
برای مشاهده نسخه خیلی با کیفیت اینجا رو کلیک بفرمایید (14مگ)
برچسب:
نویسنده: باران فلاح